تبليغاتX
...پسر مرداب
...پسر مرداب

مرداب را به خاطر بسپار ، آنجا که همیشه در سکون خود غوطه ور است...












مـ ـن از این
سکوت مردانه
خـ ـوف دارم!
مرد
...
مادامی که هیاهو دارد
......
بی خطر است...

نوشته شده در سه شنبه 1390/06/29ساعت 19:58 توسط دل داده بدست سرنوشت ....| |

رو ز تولدت شد و نیستم اما كنار تو

كاشكی می شد كه جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عكس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های كهكشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یك شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بكنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

كهكشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و بركه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن : 
تولدت مبارک

نوشته شده در دوشنبه 1390/04/27ساعت 21:36 توسط دل داده بدست سرنوشت ....| |

الا که خودم مرداب شدم ، هرروز در کنارش می ایستم و ساعت ها به افق خیره می شوم. و به او می گویم : آیا می شود روزی، من هم نیلوفری داشته باشم؟ 

اگر نیلوفری دیدیم زخمی ** برای قلب پر دردش بمیریم

نوشته شده در چهارشنبه 1390/02/28ساعت 21:40 توسط دل داده بدست سرنوشت ....| |

دیگر نگران تنهایی  شب نیستم...

دیگر به بی کسی مرداب نمی اندیشم...

دیگر از بارش باران شادمان نمی شوم...

می دانی چرا؟

زیرا که تنهایم چون شب...

بی کسم چون مرداب...

از این پس،

اگر آسمان بارید،

بدان که از بارش من ،

دل ابری اش باریدن گرفته...

امشب در سکوت تنهایی خویش،

از خدا می خواهم

که بتابد به دلم هاله ای از نور خودش...

شاید اینگونه دلم باز شود...

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/01/21ساعت 18:51 توسط دل داده بدست سرنوشت ....| |

من نمیدانم!.......................................
کدام نگاه،.................................
کدام جاده،..................................
کدام حرف،........................................
کدام صدا،...................................
کدام رفتار،.............................
کدام نبودن،...............................
کدام خواستن،..................................
کدام بودن،.............................
کدام واژه،.........................
کدام نخواستن،..................................
کدام دوستت دارم،...........................
کدام.......................................
تو را از من گرفت...................
ولی!.............................
من میدانم!...............................
دلم تا همیشه در وسط ترین ...............................
نقطه ی زندگیت جا مانده است..................................
جایی بین خواستن و نخواستن............................
جایی بین بودن و نبودن................................
جایی بین رفتن و نرفتن............................
جایی بین.......
این نقطه های خالی .............................
جا مانده ام!................................
نوشته شده در شنبه 1389/11/23ساعت 15:56 توسط دل داده بدست سرنوشت ....| |

دیگر باور کردم تنها بودن را...دیگه باور کردم که قسمتی از وجودمه...

نوشته شده در سه شنبه 1389/10/28ساعت 20:38 توسط دل داده بدست سرنوشت ....| |

 

به چه می خندی تو؟

به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز ؟

به شکست دل من یا به پیروزی خویش ؟

به چه می خندی تو؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه می خندی تو؟

به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نیز به فکر خود نیست؟

خنده دار است بخند

نوشته شده در پنجشنبه 1389/09/04ساعت 22:50 توسط دل داده بدست سرنوشت ....|

همیشه میتوان به آرامی فراموش کرد

یا به آهستگی گفت

نه نمی شنوم

زیر طاق شرمی که دروغ را پنهان میکند

همه لحظه های بی پروایی

برسرم آوار میشود

نه نمی دانی

نمی دانی

گشوده میشوم

به سوی روز های هراس

و امروزم

در ابهام راز آتش میان سینه ام

خاکستر میشود

گوش کن

کلاغ ها برگشته اند

من

زنی تنها

ایستاده در آستانه فصلی سرد

با گیسوانی بافته از خار و خاشاک

در حجله می مانم

و کلاغ ها

از آواز تو پر میکشند
نوشته شده در شنبه 1389/01/28ساعت 17:4 توسط دل داده بدست سرنوشت ....| |

 

كلمات را به زاينده رود مي سپارم

ماهي ها

خواب آشفته مي بينند

...

مگر نمي داني

پسر مرداب

از اصفهان رفته است؟

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/06/27ساعت 17:25 توسط دل داده بدست سرنوشت ....| |

 

آن زمان که دیگر نمی توان ازسیاهی ها سپیدی ساخت
آن هنگام که جغد پیر ترانه های خکستری بر دیوار اتاقم چنبر می زند
زمانی که درد خیمه می بندد بر چهارچوب مغزم
لحظه ای که هر ثانیه همانند پتک می کوبد بر افکارم
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی دیوانگی نیست
خودکشی حقارت نیست
خودکشی حماقت نیست
زمانی که مغزم پیش می رود به هر نا کجا آباد !
وقتی که غده بد خیم زندگی ریشه کرده است بر روحم
زمانی که برای واژه خوشبختی معنایی نمی یابم
لحظه ای که چشمانم به هر سمتی می رود واژه مصیبت را بر دیواره ها می خواند
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی ضعف نیست
خودکشی درماندگی نیست
خودکشی جهالت نیست
شعار ندهید که زندگی زیباست
عشق و امید وآرزو را غرولند نکنید
در می یابید مرگ را
خودکشی یعنی شهامت
خودکشی یعنی جسارت
خودکشی یعنی رهایی
خودکشی ... آه ... خودکشی

 

                                                           زندگی به این همه غم نمیرزه (نوید دیوونه)

نوشته شده در جمعه 1388/05/02ساعت 19:0 توسط دل داده بدست سرنوشت ....| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت